حسن المجيد ملقب به علي شيميايي بدنام ترين مزدور صدام را به جرم سركوب وحشيانه و خونين شيعيان در سال 1370 به مرگ محكوم كرد . به گزارش خبرگزاري دانشجويان ايران (ايسنا) به نقل از خبرگزاري فرانسه اين دادگاه هم چنين علي عبدالغني عبدالغفور رييس حزب بعث صدام در جنوب عراق را به مرگ و ابراهيم عبدالستار محمد فرمانده يگان ارتش در بصره در دوران صدام اياد فتي الراوي فرمانده گارد جمهوري صدام حسين رشيد التكريتي معاون فرمانده سابق نيروهاي مسلح در عمليات ها و صابر عبدالعزيز حسين الدوري مدير سابق سازمان اطلاعات نظامي به حبس ابد محكوم كرد. هم چنين قرار بود در اين دادگاه حكم 9 نفر ديگر از مقام هاي سابق رژيم صدام به جرم دست داشتن در كشتار دهها هزار نفر در جريان قيام پس از شكست صدام در جنگ خليج فارس در سال 1370 صادر شود . اين جلسه محاكمه پس از شهادت وحشتناك شاهدان سركوب گري صدام عليه مخالفان خود از جمله پرتاب آنها از هلي كوپترها و اعدام دسته جمعي قيام كنندگان برگزار شد. حسن المجيد به دليل صدور دستور كشتار دهها هزار كرد درجريان عمليات الانفال در سال 1367 در خرداد سال گذشته به نسل كشي متهم شد. در جريان عمليات الانفال نيروهاي عراقي روستاهاي كردنشين را هدف بمب هاي شيميايي و ديگر گازهاي سمي قرار دادند كه دليل اصلي دادن لقب « شيميايي » به حسن المجيد است . شوراي رياست جمهوري عراق در ماه بهمن گذشته و پس از ماهها مناظره و مشورت با احكام مرگ علي شيميايي و دو مقام سابق ارشد در ارتش صدام موافقت كرد. هزاران نفر در پي كشتار دسته جمعي كردها در اطراف شهرهاي مقدس نجف كربلا و مناطق حله و بصره و شهرهاي بمباران شده در طول مرز جنوبي جان خود را از دست داده اند. حسن المجيد كه در زمان كشتار كردها وزير كشور عراق بود بعدا به سمت فرماندهي نيروهاي عراقي در كويت در زمان اشغال كوتاه مدت اين كشور از سوي عراق منصوب شد. وي در مرداد سال 1382 توسط نيروهاي آمريكايي دستگير شد .
+ نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم آذر 1387ساعت 10:56  توسط صادق
|
پيراهن پاره پاره اش را بنگر رخم تن چون ستاره اش را بنگر بر روي زمين فتادنش را ديدي برخاستن دوباره اش را بنگر سرباز وطن سرباز وطن چو مي كنم ياد تو را گويم كه هزار آفرين باد تو را مادر پي حفظ شرف و دين و وطن از شير حماسه پرورش داد تو را همايون عليدوستي
+ نوشته شده در یکشنبه سوم آذر 1387ساعت 10:55  توسط صادق
|
اگر به سوگ تو خاموش شمع محفل ماست چراغ ياد تو روشن به خلوت دل ماست به لاله زار تمنا ز داغ يار شهيد دلي چو غنچه در خون نشسته حاصل ماست كميل وادي عشقيم كز بلندي بخت يگانه اي چو علي (ع ) رهنماي كامل ماست شهيد عشق نه غافل فتاده از تسبيح كه پرفروغ ز مهر شهيد مشعل ماست ز دست و پاي به درياي خون زدن مهراس كه نور عشق ترا رهنمون به ساحل ماست ز بعد كشته شدن شرح سوز ما پرسيد ز لاله ها كه فراوان دميده از گل ماست امير قافله ي عشق گاه نافله گفت : كسي كه پا نگذارد به راه غافل ماست كجا رسيم به سرمنزل مراد چو دوست كه لنگ مركب ما گشت و دور منزل ماست
عباس خوش عمل
+ نوشته شده در یکشنبه سوم آذر 1387ساعت 10:54  توسط صادق
|
+ نوشته شده در یکشنبه سوم آذر 1387ساعت 9:33  توسط صادق
|
آيت الله مكارم شيرازى:
زنده نگه داشتن ياد شهدا، انقلاب و نظام را بيمه مى كند
حضرت آيت الله مكارم شيرازى در ديدار اعضاى ستاد بزرگداشت شهيد زين الدين و شهداى استان قم گفت: يكى از راه هايى كه مى تواند نظام اسلامى و انقلاب را بيمه كند زنده نگه داشتن و برگزارى ياد و خاطره شهداى ۸ سال دفاع مقدس است. آيت الله مكارم شيرازى با اشاره به اين كه پيامبر اكرم(ص) نيز به دليل زنده كردن فرهنگ ايثار و شهادت بر مشركان فائق آمدند گفت: حضرت امام (ره) در دوران دفاع مقدس با احيا اين فرهنگ شيعى موجبات پيروزى رزمندگان اسلام را فراهم مى آوردند. وى با اشاره به اين كه ترويج فرهنگ شهدا ضرورت جامعه امروز ماست افزود: يادواره هاى شهداى دفاع مقدس مى تواند حق شناسى و قدردانى از آن عزيزان و خانواده هاى معظم آنها باشد. خاطر نشان مى شود در اين ديدار كه فرمانده سپاه قم حضور داشت حجت الاسلام موسوى مسئول نمايندگى ولى فقيه در سپاه اين استان گزارشى از اين يادواره ارائه كرد.
+ نوشته شده در شنبه دوم آذر 1387ساعت 10:2  توسط صادق
|
میلاد با
سعادت هشتمین اختر تابناک آسمان
امامت و ولایت حضرت علی ابن موسی
الرضا(ع) بر
دلدادگان آن حضرت گرامی
باد .
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و یکم آبان 1387ساعت 12:33  توسط صادق
|
شهر من اي شهر پيكر سوخته ! باغ و بستانت سراسر سوخته با سموم بادها بر دامنت بيد بن هاي تناور سوخته خاطرات سبز تو ديري است دير با شقايقهاي پرپر سوخته روي دشت سينه خونين تو سرو پژمرده صنوبر سوخته زنبق و ياس وگل و نسرين تو در هجوم باد صر صر سوخته ايستاده بر فراز شانه ات نخل قد افراشته سر سوخته در كنارت مادر از داغ پسر خواهر از داغ برادر سوخته در دل و در سينه و پهلوي تو دشنه و شمشير و خنجر سوخته از فراق سينه سرخان شهيد اشك در چشم كبوتر سوخته نغمه هايت در گلو خشكيده است مثل پروازي كه در پر سوخته غم مخور اي قهرمان شهر نجيب ! دشمنان رامي به ساغر سوخته قهرمانان تو جاويدان شدند دشمنت با قهر داور سوخته سبز مي گردي در آغوش بهار اي بهارستان پيكر سوخته ! سيميندخت وحيدي
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و سوم مهر 1387ساعت 11:43  توسط صادق
|
سوز عشق رنج فراق اشك نياز
خدايا دوست مي دارمت و تو خود بر صداقتم گواهي جز تو كه را دوست بدارم جز تو كه را بخوانم اي واي بر من كه جز به تو دل دهم و علقه ببندم . معشوق من ! تو خود ميداني دلم مي خواهد در فراقت آنقدر بگريم كه آب چشمانم بپايان رسد تا شايد خونابه ديدگانم به لطفت وادارد اي مخزن لطف و اي معدن رافت و رحمت بسوزانم خواب از چشمانم در ربا و مرا هرگز تنها مگذار آنچنانم به آتش كش كه حتي اعمالم بسوزد و بين من و تو هيچ چيز ديگري نماند. مولايم سيد و سرورم خودم هم نمي دانم چرا ياد تو به گريه ام وا مي دارد شايد گريه ام براي آن باشد كه دوست دارم كه دوستت داشته باشم همين را واقفم كه محبتت را به دل گرفته ام آه اي محبوبم از سراي رحمتت مرانم . واي بر من اگر دست رد بر سينه ام بزني . واي بر من اگر كالايم را نپذيري . با چه رويي به روي دنيا بنگرم اگر شيدايم نخواني . پروردگار من خسارت كردند آنان كه جز تو را برگزيدند و باختند آنان كه تو را فروختند من چگونه رستگار خواهم بود اگر از گروه ايشانم بداني ! مي خواهم از سر صفا با تو نجوي كنم پرنده دلم را بياد تو پرواز مي دهم هدايتگرم باش خدايا قصد دارم لحظاتي ديگر پيشاني عبوديت برخاك بگذارم و با استعانت از روح و كلام مولايم علي عليه السلام به عرض احترام و ادب در پيشگاهت مشغول شوم و به انابه و استغاثه از درگاه رحمتت مصلحت را طلب كنم . ميخواهم با دلي شكسته و عقلي بگل مانده نداي يا غفار يا غفار سر دهم . مي خواهم با اشك ديدگانم زير انداز مسجد عشق را شستشو دهم و با پريشاني از تو مي خواهم كه جز غير از خود را از دلم بيرون كن پروردگار من بربنده بي مقدارت رحم كن و بنما به من حقيقت آنچه را در كميل مي خوانم . خدايا خدايا راست مي گويم و براستي فقر و مسكنتم را بدرگاهت ارمغان مي آورم كه بندگي ات سخت است به خودت قسم اگر ياريم نكني دست بسته اسير شيطانم خدايا مي انگارم بخاطر تو به قلب دشتهاي سوزان خوزستان آمده ام و مي پندارم كه جز تو ديگر هدفي ندارم . پس واي برمن . بر من اگر در آن روز عظيم پرده از اعمالم برگيري و خاكستري را حاصل اعمالم بگرداني الهي به آن عاشق عادل به آن فاني مجاهد سوگندت مي دهم چنان حالي عطايم كن كه از غير تو منقطع گردم تا با تو باشم جز تو را نبينم دست رحمتت را بر سر و صورتم بكش و از خود بي خودم كن . اي سوزاننده دل داران و محبوب جويان . الهي اگر حبيبم بخواني همانگام راضي ام كه جانم را بستاني . اگر حبيبم بپذيري بهشت را براي اهلش مي گذارم و به آتش جهنم راضي مي شوم اگر تو مرا حبيب خود بداني و در ميان دوست دارانت قرارم دهي كيست كه حبيب تو باشد و آتش براي او بهشت نباشد. شهيد غلامرضا سيا كمري
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و سوم مهر 1387ساعت 11:40  توسط صادق
|
داستان امسال بي تو هنوز هم منتظر بود هنوز هم چشم به راه بود مطمئن بود كه خواهد آمد. در زير سايبان تك درخت حاشيه ي گندم زار نشسته بود. آن طرف تر آتشي روشن بود و كتري آب جوش روي آن آويزان بود. گاهي با احتياط درب آن را برمي داشت . نگاهي به داخل كتري مي انداخت و مدت جوش آمدن آن را تخمين مي زد و دوباره درب آنرا مي گذاشت . نگاهي به اطراف انداخت به گندمهاي ديم گويي خوشه هاي پربار گندم با وزش باد براي پيرمرد سر تكان مي دادند. از جا بلند شد چند قدم آن طرف تر رفت . چهره ي خسته و پيرش با ديدن ناشناسي كه از دور در مسير جاده به سمت او مي آمد شاداب شد. دستش را سايه بان پيشاني قرار داد و سعي كرد با چشمهاي كم سويش غريبه را شناسايي كند. غريبه كم كم نزديكتر شد و پيرمرد او را شناخت . تقي بود پسر نوجواني از روستاهاي مجاور. افسرده بر جاي خود نشست . تقي به كنار پيرمرد آمد و گفت : سلام يعقوب خسته نباشي ! سلام درمانده نباشي يعقوب چرا رنگت پريده ! حالت خوب نيست نه چيزي نيست فكر كردم ... فكر كردم ... يعقوب پير خواست چيزي بگويد اما از گفتن آن صرف نظر كرد. دست هايش را بر زمين گذاشت يا علي گفت و با سختي از جاي خود بلند شد. اشك در چشمانش حلقه زد. آهسته زمزمه كرد : « او مي آيد مي دانم كه مي آيد... » . تقي خنديد. خوب مي دانست كه پيرمرد از چه سخن بر زبان مي آورد. مي دانست كه دلش كجاست و منتظر كيست اما با اين حال پرسيد : « يعقوب منتظر كسي هستي » يعقوب پاسخ نداد و به سمت گندمها روانه شد. تقي هم در پي او رفت و با دلسوزي گفت : « مي دانم مي دانم منتظر ابوالفضل هستي . من كه به تو گفته بودم او اسير شده است . همه اين را مي دانند. معلوم هم نيست كي آزاد شود. شايد چند سال ديگر بي خود منتظر هستي حالا هم ناراحت نباش اگر دوست داري من به تو كمك مي كنم » . يعقوب آهي كشيد و گفت « نه نه كمك نمي خواهم » . آب داخل كتري جوش آمده بود. بخار آب درب آن را بالا و پايين مي انداخت . يعقوب چاي دم كرد و در گوشه اي نشست . بساط چاي را مهيا كرد. يك ليوان چاي به تقي تعارف كرد و در حالي كه ليوان چاي خود را سر مي كشيد با حسرت گفت : « آن وقتها ابوالفضل چاي را آماده مي كرد بعد مي رفت داخل آن امامزاده و نماز مي خواند. » با اشاره ي دست گنبد كهنه اي را نشان داد و صحبتش را ادامه داد : « من هم چاي مي خوردم . كمي استراحت مي كردم و براي نماز به امامزاده مي رفتم » تقي سرش را آرام پاپين آورد. مي دانست كه يعقوب دوست ندارد باز هم از خاطرات ابوالفضل برايش تعريف كند. مي ديد كه يعقوب پروانه وار در حسرت ديدار دوست مي سوزد و پيوسته از او مي گويد. « يادم هست روزهاي آخر تابستان بود. ابوالفضل مثل هميشه آمد. وسايلش را در گوشه اي گذاشت بلافاصله كنار من آمد دستش را به شانه ام زد و مرا بلند كرد. دستمالي را كه به دور انگشت هايم پيچيده بود تا از گزند خارها و تيزي ساقه هاي شكسته ي گندم در امان باشد از دستم باز كرد و به دور دست خود پيچاند و مشغول چيدن ساقه هاي گندم شد. خيلي سريع و تند كار مي كرد طوري كه همه ي اطرافيان به او آفرين مي گفتند. اين كار هر روز او بود. خانواده اش را نمي شناختم و نمي دانستم چرا به كمك مي آيد فقط مي دانستم كه اسمش ابوالفضل است . او محجوب متين و با تقوا بود. در جمع آوري گندم چنان جديت به خرج مي داد كه گوئي مالك آن است و چنان با دلسوزي و مهرباني با من رفتار مي كرد كه او را از فرزندانم بيشتر دوست داشتم ... آن روز هم مثل هميشه آمد اما رفتارش طور ديگري بود در خود فرو رفته بود و حرف نمي زد. مدتي گذشت . طاقت نياوردم جلو رفتم و بازويش را گرفتم . برگشت مدتي به چشمهايم خيره ماند و نگاهم كرد. گفتم پسرم اتفاقي افتاده چرا ساكتي چرا حرف نمي زني سرش را پايين انداخت و سكوت كرد. بعد از چند لحظه در حالي كه اشك در چشمانش حلقه زده بود با صداي بغض آلودي گفت : « بايد عجله كنيم . وقت زيادي نداريم . بايد هر چه زودتر گندمها را درو كنيم » . نمي دانستم از چه حرف مي زند و نگراني اش براي چيست . اما آنقدر جدي حرف مي زد كه در مقابل حرفهايش سكوت كردم . آن روز و روزهاي بعد با سرعت سپري شد تا اينكه گندم ها درو شد و معلوم شد كه عجله ي او براي چه بوده است . به خود لرزيدم . بغضم تركيد. او آمده بود تا با من وداع كند... اما چگونه چگونه با تو وداع كنم تو كه از فرزند به من مهربان تري تو كه عصاي دستم بودي تو كه قدرت بازوانم بودي تو كه نور ديدگانم بودي خدايا چه مي بينم چه مي شنوم كاش گندمها را تمام نمي كرديم يا حداقل يك ساقه گندم بر زمين مي ماند تا به بهانه ي آن تو را باز هم ببينم ... اما نه نه ! اين بي رحمي است اين خودخواهي است كه او را فقط براي خود بخواهم توان ديدن هيچ واكنشي را نداشتم . گلويم خشك شده بود. مات و مبهوت به او نگاه مي كردم و اشك مي ريختم مثل پدري كه فرزندش را روانه ي جبهه مي كند. ... و اينك نوبت من بود. او بايد مي رفت و جهاد مي كرد من بايد پاسخ جوانمرديهايش را مي دادم . گفتم : « پسرم ابوالفضل ! كاش مي توانستم چيزي را به عنوان يادگاري به تو پيش كش كنم اما افسوس كه هيچ چيز در بساط ندارم ... » ابوالفضل جوان بود و كم تجربه اما روح بزرگي داشت و سخنان بزرگي بر زبان مي آورد. دستهايم را گرفت و با لبخند به چهره ام نگاه كرد و گفت : « اتفاقا آمده ام تا از تو تقاضايي كنم و آن اينكه به من قول بدهي كه هرسال بهار به همت تو جوانه هاي سبز گندم از اين خاك سربرآورند. مطمئن باش كه ما جوان ها به ياري مهدي موعود(عج ) در سنگر نبرد آنقدر مي جنگيم تا پيروز شويم و شما بايد بمانيد تا با همت والاي خود و ياوري خداوند در سنگر خودكفايي به پيروزي برسيد » . يعقوب پير از جا بلند شد. به سمت جاده نگاهي انداخت و برگشت . در حالي كه دستمال كهنه اي به دور انگشتانش مي پيچاند به سمت گندم زار به راه افتاد...
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و سوم مهر 1387ساعت 10:58  توسط صادق
|